
بدرود یار، وعدهء دیدار بعد مرگ
صحبت ز عیش امن، تو بگذار بعد مرگ
با این خزان سهم که بر طرف خاک رفت
کشف بهار و گشت به گلزار، بعد مرگ
بوس و کنار، آه، زمان رفت و رفت و رفت
میماند این دقیقه به ناچار بعد مرگ
..گویند بوده اند تباری ز دلیران
وصف چنان جمیل، نگهدار بعد مرگ
ای گل به خود مپیچ که در خاک چون شوی
گل میدمد ز خاک در انضار، بعد مرگ
از گل به غیر گل، ندمد گل ز غیر گل
زین شیوه رفته کار به تکرار، بعد مرگ
باشی و بوده ای تو همان سرو، سروناز
سالار در زمانه و سالار بعد مرگ
گل بود و شد ز دستم و دردا چه می کنم
!وصف چنان شمایل و رخسار بعد مرگ؟
سیرت ندیده ام ای چمن باغ آرزو
.....بدرود یار، وعدهء دیدار، بعد مرگ